قاف و شعر قیصر
از ریشهی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشههای یأس میآید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل میکند
باید به بیتفاوتی واژهها
و واژههای بیطرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان ،توبه ی ما را مشکن
چون توبه ی عاشقان به مویی بند است ..!
"سعید بیابانکی"
مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم
با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم
شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم
افسانه محبت ، هر چند كس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم
بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم
بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم
تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم
جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم
مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم
مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم
ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها
چشمان تب آلودم باریکه بارانها
مجنون بیابانها افسانه مهجوری است
لیلای من اینک من... مجنون خیابانها
آویخته دردم ، آمیخته مردم
تا گم شوم از خود گم ، در جمع پریشانها
آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد
آن باد که می زارد در تنگه دالانها
با این تپش جاری ،تمثیل من است آری
این بارش رگباری ، برشیشه دکانها
با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار
تنهایی فواره ، در خالی میدانها
در بستر مسدودم با شعر غم آلودم
آشقته ترین رودم در جاری انسانها
دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده
تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها
از : حسین منزوی
ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من
ای حسرت روز های شیرین در من
بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من
یک غزل گفتهام مثل یک سیب، با ردیف بیفتد بیفتد
شاید این شعر بیمایه باشد، شاید این قافیه بد بیفتد
من ولی امتحان کردم امشب، آسمان ریسمان کردم امشب
شاید این شعر بیمایه روزی، دست یک روح مرتد بیفتد
من ولی در پی یک سوالم: این که پایان این ماجرا چیست؟
این که آخر چرا مرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟
شعله باید برانگیزم از خویش، دار باید بیاویزم از خویش
تا کی آخر در آیینه چشمم، بر نگاهی مردد بیفتد
بر لب بام خورشید بودیم، بر لب بام خورشید آری
بر لب بام خورشید ناگاه، ماه در پایت آمد بیفتد
اشک بر سطر لبخند افتاد، خواندم از گونههای تو در باد
سیب یک لحظه یک اتفاق است، اتفاقی که باید بیفتد
اتفاقی شبیه شکستن، خلسهای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز.. فردا.. یا نه هر لحظه شاید بیفتد
خیز و در شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبردار دیروز، پای بتهای معبد بیفتد
موج باید برانگیزی از من، ماه باید بیاویزی از من
موج یا ماه تا نبض دریا، یک دم از جزر و از مد بیفتد
مرگ طنزی فصیح است آری، باید از عمق جان خواند و خندید
گرچه این شعر بیمایه باشد، گرچه این قافیه بد بیفتد
محمدحسین بهرامیان
زين گونهام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانهام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشتهی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست
در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـالهی هر عندليب نيست
* این شعر را محمد اصفهانی بصورت ترانه اجرا کرده است.
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش ميکند !
از حسین پناهی